تبليغاتX
گیتار زندگی


گیتار زندگی

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن


سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:28 توسط T@R@NOM| |

تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!

جهان این گونه آغاز می شود:

موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!

می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم

از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

" پلالوار"

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 14:14 توسط T@R@NOM| |


یادم باشد . . .

                   که زیباییهای کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند


یادم باشد . . .

                  که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند


یادم باشد . . .

                 که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد


یادم باشد . . .

                 که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.


نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 20:30 توسط T@R@NOM| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:3 توسط T@R@NOM| |

این همه حسود بودم و نمی دانستم !
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد
به چشمهای آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد
حسادت می کنم ....

من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بدبینم
طبیعت پُر از نفس های آدمی است
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی اَم
به جهان
به خاطره ای دور از تو ...
چقدر حسود شده ام!
می بینی ؟؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 11:21 توسط T@R@NOM| |


یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماند

یک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست


یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است


یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید
یک نفر هست که از راه دراز  

  . . . باز پیوسته مرا می‌خواند

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 22:22 توسط T@R@NOM| |

یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبّت بزنیم

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ، آبرویش نرود

یادمان باشد فردا ، حتما ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم

و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان

وبه انگشت نخی خواهیم بست ، تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است  زندگی باید کرد

و بدانم که شبی ، خواهم رفت

و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی



نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 13:16 توسط T@R@NOM| |


Design By : Night Skin