گیتار زندگی
این همه حسود بودم و نمی دانستم ! من آنقدر عاشقم
یک نفر هست که در پرده شب . . . باز پیوسته مرا میخواند یادمان باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ، آبرویش نرود یادمان باشد فردا ، حتما ناز گل را بکشیم و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان وبه انگشت نخی خواهیم بست ، تا فراموش نگردد فردا و بدانم که شبی ، خواهم رفت و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه سلام دوستان گل گیتار زندگیم خوبید؟ راستش مدتیه یه سوال تو ذهنم و نمیدونم چه جواب قانع کننده ای میشه براش پیدا کرد!!! دوستم با عشقش 2 سالیه دوست بودند اما یهو بینشون بهم خورد . . . میخوا بدونم چطور میشه یه شبه 2سال خاطره فراموش بشه و عشقشون از یاد بره . . . اگه خطایی از یکیشون سر زده علاقشون اینقد محکم نیست که به گذشت فکر کنند؟؟؟!!! اگه روزی برگشت و گفت اشتباه کردم به نظرتون دوستم باورش کنه و . . دوستت دارم اون رو قبول داشته باشه؟؟؟!!! چرا عشق ها اینطوری شدند ؟؟؟!!! بازیچه ی چی شده واژه ی عشق؟؟؟ در شب کوچک من، افسوس پشت این پنجره شب دارد میلرزد باد ما را با خود خواهد برد فروغ فرخزاد
به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد
به چشمهای آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد
حسادت می کنم
....
که به طبیعت بدبینم
طبیعت پُر از نفس های آدمی است
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی اَم
به جهان
به خاطره ای دور از تو ...
چقدر حسود شده ام!
می بینی ؟؟!

یک نفر هست که از پنجرهها
نرم و آهسته مرا میخواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم میماند
طرح لبخند سپیدش پیداست
مثل لحظات خوش کودکیام
پر ز عطر نفس شببوهاست
یک نفر هست که چون چلچلهها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم میروید
آسمان، باد، کبوتر، باران
قصهاش را به زمین میگوید
یک نفر هست که از راه دراز
بستی از روی محبّت بزنیم
حق به شب بو بدهیم
زندگی شیرین است زندگی باید کرد

تو مثل
شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر 
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می ایی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم 

یه شب نگاه آسمون
پاشید به ما هرچی که داشت
خواستم بگم : چرا ؟ ولی
چشماشو زود رو هم گذاشت
هدیۀ خوب آسمون
همش باشه برای تو
یه قطره شب لایق من
ستاره ها سزای تو
دریا پاشد از خواب ناز
سه چهار تا خمیازه کشید
ما دو تا رو تو ساحلش
غرق شب و ستاره دید
هزار صدف با مروارید
ارزونی کرد به شادیمون
هوار زدن : مبارکه !
فرشته های آسمون
هدیۀ دریا مال تو
مرواریدای جاویدش
قسمت منهم یه صدف
برای تو مرواریدش
می خوام که تنهاییامو
قایم کنم تو قلب اون

درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
ادامه مطلب

در شب کوچک من دلهرهی ویرانی ست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهی باریدن را گویی منتظرند
لحظهای
و پس از آن، هیچ.
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطرهای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
| Design By : Night Skin |








