گفتگوهای تنهایی . . .( دکتر علی شریعتی )

من از هیچ کس گله ای ندارم ، از هیچ کس توقعی ندارم .

 اگر کسی جانم را از من بگیرد ، قلبم را از حلقومم بیرون آورد و

دور بریزد ، تمام عمر آزارم دهد ، آتشم بزند ، هر کاری کند ،

صبر می کنم . از او نا راضی نخواهم بود . اورا بد نخواهم دانست .

 به او بد نخواهم گفت .

می دانم که انسانها ،دلها ، اندیشه ها و زندگی ها

همه بازیچه دست تقدیرند .

سلام دوستان خوبید؟ چند روز پیش نوشته های دکتر شریعتی رو میخوندم که این نوشته اش واسم عجیب بود!!! نمیدونم شاید من منظورشونو خوب متوجه نشدم!!! یعنی هر کاری انجام بدیم آخرش بگیم دست تقدیره!!! سرنوشتم اینه!!! این که درست نیست!!! نظر شما درباره این متن دکتر شریعتی چیه؟؟؟؟؟

دلتنگی  . . .

خسته ام گوشه نشینم چه کنم

از فراغ تو غمگینم چه کنم

با تو بودن شده اندیشه من

بی تو تنهای زمینم چه کنم

با تو چون با غم و بستان تو بیا

بی تو من مثل کویرم چه کنم

توبیا چون که بدون تو هنوز

من به دست غم اسیرم چه کنم

سلام دوستان گلم خوبید؟ اما من زیاد خوب نیستم یکم دلم گرفته است. . . راستی میشه بگید وقتی دلتون میگیره چیکار میکنید؟؟؟ مثه من گریه میکنید یا نه موسیقی گوش میدید . . .منتظر جوابای زیباتون هستم . . .

جوانی المثنی ندارد . . .

جوانی بر سر کوچ است دریاب این جوانی را

که شهری باز کی بیند غریب کاروانی را؟

خمیده پشت از آن گشتند پیران جهان دیده

که اندر خاک می‌جویند دوران جوانی را

ز نقد و نسیه‌ی عالم همین عمر است سرمایه

حقش بگذار در طاعت، بیاموزش معانی را

چو می‌دانی که باید رفت از این هشیاردل‌تر شو

نباید برد چون مستان به غفلت زندگانی را



به هرزه می‌دهی بر باد عمر نازنین کز وی

به حاصل می‌توان کردن حیات جاودانی را

به زر نخریده‌ای جان را، از آن قدرش نمی‌دانی

که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را

اگر تو شادمان باشی، چه معزولی رسد غم را؟

وگر خود را کشی در غم ، چه نقصان شادمانی را؟

نظامی گر دلی داری نوای عاشقی برکش

سماع ارغنونی را ، شراب ارغوانی را

سلام دوستان عزیز خوبید . . .نظر شما درباره جوانی چیه؟؟؟ المثنی داره؟؟؟ یا نداره!!!! قدر جوونیتو چقدر دونستی؟؟؟ جوونی خوبه یا بد؟؟؟چراااااااا؟؟؟!!!

 

اولین روز دبستانم بازگرد . . .

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن